تبليغاتX
دیار آشنا
دستم بوی گل می داد، مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند اما هیچ کس فکر نکرد شاید من شاخه گلی کاشته باشم
در تقویم ایران ، 25 اردیبهشت روز بزرگداشت فردوسی نام گذاری شده.

دهقان زاده ای که با وجود اینکه می توانست زندگی راحت وآسوده ای داشته باشد ، اما برای پایان رساندن شاهنامه ، که آرمانش بود سختی و ملامت زیادی کشید.

فردوسی ،غروری را به ملتی بر گرداند که ازدست رفته بود و شاهکاری را به جهانیان معرفی کرد که برای ملتی شناسنامه ای شد.

سی سال رنج کشید تا زبان ملتی را احیا کند ، زبانی که نگاهبان ونگاهدارنده فرهنگ یک ملت وکشور است.

فردوسی به مانند بابک اندیشه احیای آیین و اداب و هویت ایران را درسر داشت. اگر ما امروزه به زبان خود سخن می گیوییم و مانند مردمان مصر و لیبی و لبنان عربی حرف نمی زنیم همه از تلاش وزحمت فردوسی است. و چه نیکو کاری که ما را از دست زبان نا فهم اعراب نجات داده است.

اما ، افسوس و صد افسوس که قدر دانی پیدا نمی شود تا قدر کار او را بداند. ما ایرانیانی که دم از میهن پرستی و وطن دوستی می زنیم ، از پیشینه درخشان خود با افتخار صحبت می کنیم و سرگذشت بزرگانی چون کوروش و زرتشت را می خوانیم وبه انها می بالیم اما نه شاهنامه را می شناسیم و نه داستانهایی که خون دلهایی خورده شد تا ثبت شوندرا می دانیم و خوانده ایم ونه پهلوانانی که باعث اتحاد وغرومان شده اند را می شناسیم.

افسوس که ما ایرانیان داستانهای شاهنامه را بلد نیستیم ، انها را افسانه و واهی و پوچ می دانیم و  فردوسی را کسی که از سر بی عرضه گی ملک و املاکش را فروخت و سر خوش گذرانی چرندیاتی را در عالم توهم نوشت، می شناسیم.

آری، شاهنامه شناسنامه ملت ماست. شناسنامه ای که به پشتوانه آن از پیشینه و تاریخ هزاران ساله دم می زنیم و در برابر متجاوزانی که چشم به خاک و جزایر ما بسته اند انرا علم کرده و رستم و سهراب را بیرون میکشیم و بلند فریاد میزنیم که آی جماعت ، اگر سر به سر تن به کشتن دهیم ، از ان به که کشور به دشمن دهیم و از ایستادگی می گیوییم.

بله ، ما ایرانیانی هستیم که در خانه مان شاهنامه نداریم .

ما ها افرادی هستیم که سرگذشت پهلوانان کشورها و ملت های دیگر را به خوبی بلدیم اما پهلوانان خود را نمی شناسیم و اگر هم نامشان را بدانیم انها را به سخره می گیریم.

ای کاش روزی برسد که مردمان ما هم پهلوانان و اساطیرمان را بشناسند ،سرگذشتشان را بخوانند وهر شب برای کودکانشان از دلیری ها و جانفشانی هایی که انان برای ایران انجام دادند بگویند.

به امید روزهایی که هویت خود را بشناسیم ، اگاهانه زندگی و سرگذشت کشورمان را به داوری بنشینیم و تصمیمی که می گیریم از پس خرد و عقل گرایی باشد.

به امید روزی که بزرگانمان در کشور خودشان غریب نباشند.

به امید روزهای خوب.


ندانی که ایران نشست   منست     جهان سر به سر  زیر  دست ِ منست

 

هنر   نزد  ایرانیان  است و  بـــس       ندادند   شـیر    ژیان     را    بکــس

 

همه   یکدلانند   یـزدان   شناس       بـه   نیکـی  ندارنـد  از  بـد   هـراس

 

دریغ است ایـران که ویـران شــود        کنام     پلنگان   و  شیران    شــود

 

چـو ایـران نباشد  تن  من مـبـاد       در این بوم  و  بر زنده یک تن مباد

 

همـه روی  یکسر  بجـنگ  آوریــم       جــهان بر   بـداندیـش   تنـگ آوریم

 

همه سربسر تن به کشتن دهیم        بـه از آنکه  کشـور به دشمن دهـیم

 

چنین  گفت  موبد   که مرد   بنام      بـه از زنـده  دشمـن بر او  شاد  کام

 

اگر  کُشــت  خواهــد  تو را روزگــار      چــه  نیکــو تر  از  مـرگ  در کـــار زار


برچسب‌ها: فردوسی, روز فردوسی
نوشته شده در تاريخ 91/02/25 توسط بهنام
تاریخ را چه می پنداری؟ چرا خواندن سرگذشت گذشتگان و زندگی مردم در روزگاران پیشین وآگاه شدن ار تلخ وشیرین رخدادهای تاریخی تا به این اندازه گیرا و دلچسب است؟

سرگذشت بزرگان وناموران سرزمینت را که میخوانی تو را غرور وشور ملی فرا می گیرد،می خواهی شمارشان بیشتر باشدوتو پیوسته سرگذشتشان را بخوانی و در اندیشه و گفتار و کردارت آنها را ، در پیش خود بنهی و برراهشان ، پای گذاری بر سربلندی ایران وایرانی بیفزایی.

تاریخ ایران را که برگ برگ بخوانی  خوشبختانه بزرگان و دانشمندان و سردارانش ، انچنان پر شمارند که اگر چند زندگی هم داشته باشی باز هم نمی توانی سرگذشت همه آنها را بخوانی ولی ((آب دریا را اگر نتوان کشید/ هم به قدر تشنگی باید چشید)( ادامه مطلب...)


برچسب‌ها: بهرام چوبین, 15 اردیبهشت, ایران

ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ 91/02/16 توسط بهنام
 10 اردیبهشت برابر با روز ملی خلیج فارس گرامی باد.

دنیا بداند هر کس کوتاهی کند ، ایرانیان آزاده از حق خود کوتاه نمی ایند

از خزر تا خلیج همیشگی فارس پایدار میماند.

اصلا چرا خلیج همیشگی ، مگر خودمان هم شکی داریم که با تاکید همیشگی را می اوریم ؟

آنچه عیان است چه حاجت به بیان است.

عربها و انانی که برای ما نقشه میکشند بدانند که دنیا همیشه رو یه پاشنه نمی چرخه، باز هم ورق بر میگردد و ایرانیان با اقتدار به شکوه خود باز میگردنند.

 اندکی صبر ، سحر نزدیک است...


برچسب‌ها: روز ملی خلیج فارس
نوشته شده در تاريخ 91/02/09 توسط بهنام

ای خلیج فارس، جاویدان تویی      مظهر ایرانی و ایران تویی

اشک ما خود قطره دریای توست   تا سری داریم خاک پای توست

صخره تو پیکر پولاد ما                 ای وجودت مایه ایجاد ما

شوری آب تو اشک شور ماست    موج‌هایت موج شوق و شور ماست

نی‌گذاریمت جدا از ما شوی         تا جهان باقی‌ست کی تنها شوی؟

تا تن تو پاره‌ای از جان ماست       پاره بی تو پیکر ایران ماست

بی تو هرگز مادر ایران مباد          زنده در ایران زمین یک تن مباد!

(استاد نواب صفا)

خلیج همیشگی فارس در نقشه عربستانی ها

- - - - - - -

فرات

شمر

ابن زیاد...

دریا از سر شما زیادی ست

(سید اکبر سلیمانی زاده)

-- - - - - -

خلیج فارس، نه یک کلمه بیشتر نه یک کلمه کمتر

 روز ملی خلیج فارس گرامی باد..

 بازهم در این مورد به روز می شم..


برچسب‌ها: روز ملی خلیج فارس, سروده ای برای خلیج فارس, شعر خلیج فارس, استاد نواب صفا, خلیج فارس نواب صفا
نوشته شده در تاريخ 91/02/07 توسط بهنام

افق مي‌گفت: - « آن افسانه‌گو  

         -«آن افسانه گوي شهر سنگستان،

          به دنبال « كبوترهاي جادوي بشارت‌گو»

                                         سفر كرده‌ست

شفق مي‌گفت:

         «من مي‌ديدمش، تنها، تكيده، ناتوان، دلتنگ،

          ملول از روزگاراني كه در اين شهر سر كرده‌ست.»

 

سپيدار كهن پرسيد:

         - «به فريادش رسيد آيا،«حريق و سيل يا آوار»؟»

صنوبر گفت:

         - «توفاني گران‌تر زان‌چه او مي‌خواست،

         پيرامون او برخاست

         كه كوبيدش به صد ديوار و پيچيدش به هم طومار!»

سپاه زاغ‌ها از دور پيدا شد

سكوتي سهمگين بر گفتگوها حكم‌فرما شد.

 

پس از چندي، پر و بالي به هم زد مرغ حق،

         آرام و غمگين خواند:

-«دريغ از آن سخن سالار

         كه جان فرسود، از بس گفت تنها

                        درد دل با غار... !»

توانم گفت او قرباني غم‌هاي مردم شد

صداي مرغ حق در هاي و هوي شوم زاغاني كه،

                        همچون ابر،

         رخسار افق را تيره مي‌كردند، كم‌كم محوشد، گم شد!

 

گل سرخ شفق پژمرد،

         گوهرهاي رنگين افق را تيرگي‌ها برد

صداي مرغ حق، بار دگر چون آخرين آهي كه از چاهي برون آيد

         (چه جاي چاه، از ژرفاي نوميدي) چنين برخاست:

-«مگر اسفندياري، رستمي، از خاك برخيزد

كه اين دل‌مرده شهر مردمانش سنگ را

         زان خواب جاوديي برانگيزد.»

 

پس از آن، شب فرو افتاد و با شب

         پرده سنگين تاريكي، فراموشي

پس از آن، روزها، شب‌ها گذر كردند

 

سراسر بهت و خاموشي

پس از آن، سال‌هاي خون دل نوشي

 

هنوز اما، شباهنگام

شباهنگان گواهانند

كه آوايي حزين از جاي جاي شهر سنگستان

بسان جويباري جاودان جاري‌ست...

 

مگر همواره بهرامان ورجاوند، مي‌نالند، سر درغار

«كجايي اي حريق، اي سيل، اي آوار!»

(با یاد اخوان ثالث بزرگ)

- - - -

 (فریدون مشیری)


نوشته شده در تاريخ 91/01/30 توسط بهنام
    سخنان وزیر امور خارجه امارات متحده عربی امروز در صدر خبر ها در رسانه های مختلف قرار گرفت.

یادمه در سفر قبلی آقای احمدی نژاد به هرمزگان و استانهای جنوبی از اینکه ایشان به جزایر نرفتند و مخصوصا در جزایر سه گانه حضوری نداشتند به شدت اعتراض و انتقاد داشتم و اعصابم خورد بود آقا یه توکه پا میرفتی ابو موسی که اون کشور یه وجبی هم بدونه که دولت مون هنوز حواسش هست که جزایری هم داریم !

خوشحالم که آقای احمدی نژاد دیروز به ابوموسی رفت.

توی این پست و این نظر هم سعی ام بر این نیست که سیاسی نگاه کنم ، نه ،

خیلی ها دیدگاه های سیاسی مطرح میکنند ، با درست و غلط بودنشان هم کاری ندارم و به پیچیدگی  و تودر تو بودن سیاست هم ایمان دارم

اما خوشحالم ، کمترینش اینه که هنوز اون جزیره جزیی از خاکه منه. هنوز توافق هایی انجام نشده، هنوز اونا متعلق به ایران عزیزند.

به قول استادم، تاکسی ها در ایران یکی از مکان های ازاد برای صحبت در مورد مسائل سیاسی هستند.

 توی تاکسی پیرمردی میگفت:  اگه زمان شاه بود ، چند تا هواپیما میفرستاد و امارات و می نشوند سر جاش.

چه خیال ساده ای داشت ، پیرمرد.

ببین چه طور شده که امارات هم برای ما شاخ وشونه می کشه..

 مدتها ست که آب سر بالا میره و از میر اب هم خبری نیست.

چی بودیم وچی شدیم .

و مهم اینه که باز چی بشیم ؟! گذشته گذشت، بیاید به فکر امروز و فردا مون باشیم که خربزه آبه. باز ایران می تونه مثل گذشته به بزرگی و امپراطوری رویاییش برسه ، اما فقط بستگی به خواست وتلاش ما داره. که چقدر تلاش کنیم و چقدر کم تر حرف بزنیم و بیشتر عمل کنیم.

 باشد که دیگر کسی نتواند گزندی بر این پاره جان ما بزند، باشد که دیگر ایران دچار مشکل نشود ، باشد که...

 دلم خیلی برای ایران می سوزه، خیلی.


نوشته شده در تاريخ 91/01/24 توسط بهنام

یک گل بهار نیست

صدگل، بهار نیست

حتی هزار باغ پر از گل، بهار نیست

وقتی: پرنده‌ها همه خونین بال،

وقتی ترانه ها همه اشک آلود

وقتی ستاره‌ها همه خاموش‌اند!

وقتی که دست‌ها،

                        با قلب خونچکان

در چارسوی گیتی،

                     هرجا به استغاثه بلند است؛

  آیا کسی طلوع شقایق را،

در دشت شب گرفته تواند دید؟

 

وقتی بنفشه بهاری،

        -  درچارسوی گیتی-

بوی غبار وحشت و باروت میدهند!

  آیا کسی صفای بهاران را،

هرگز گلی به کام تواند چید؟

. . . . . . . . . . . . . .

  آیا رهائی بشریت را،

  درچارسوی گیتی،

                      در کائنات

                            یک دل امیدوار نیست؟

 

  آیا درخت خشک محبت را

یک برگ سبز در همه شاخسار نیست؟

 

دستی برآوریم،

باشد کزین گذرگه اندوه بگذریم.....

- - -

فریدون مشیری همیشه برام آرامش بخش بود.

 باشد کزین گذرگه اندوه بگذریم...

 


نوشته شده در تاريخ 91/01/23 توسط بهنام

سال هاست (نا خشکی ها ) از محله ما نمی گذرند

زیرا از نان خالی این همه سفره

چیزی برای پرندگان گرسنه باقی نمی ماند.

فقط می ماند بعضی شب ها که پدر دست خالی به خانه بر می گردد.

 هر وقت پدر دست خالی به خانه بر می گردد من می فهمم  امشب هم باید گرسنه بخوابم.

 من می فهمم ... پدر  پنهانی دارد با خودش چه می گوید،

 همه چیز گران شده است

قند، چای ، نان ، چراغ ،چه کنم ، مرگ ،

زهر مار ، زهر مار ، زهر مار...!  همه چیز گران شده است.

و من هرشب که می خوابم آرزو میکنم

ای کاش صمد بهرنگی زنده بود هنوز،

هنوز ماهی سیاه کوچولو به دریا نرسیده است.

و من

هر شب خواب می بینم

دست هایم دارند برگ می شوند:

خشت ، کوره ، آجر ،  سنگ ، بیجه ، محمد!

زورم به هیچ کدام نمی رسد

آجر همه برجهای جهان از خواب و خاکستر من است

زورم به هیچ کدام نمی رسد

راه کوره پز خانه دور است

 ومن باید بزرگ شوم

 ومن مجبورم بزرگ شوم.

ما حق نداریم گرسنه شویم

ما حق نداریم سرما بخوریم

ما حق نداریم حرف بزنیم

ما نان نداریم

خانه نداریم

خدا نداریم

ما نان نداریم

پناه نداریم

شناسنامه  نداریم

شب نداریم ، روز نداریم،رویا نداریم .

اینجا ما هرچه داشته ایم فروخته ایم

جز گنج بزرگ پنهان نا پیدایی که پدر به آن شرف می گوید.

 اسمم شرف است ، پسر زار عبدالله ، از پیاده های پاکدشت ورامینم

 از پیاده های پاکدشت بم ، بامیان ، کرج ، کوفه ، اسیا

ومن مثل دوستان دیگرم  حق ندارم بمیرم

کفن ودفن درماندگان گران است

مزار ومجلس و گریه گران است.

ما اشتباه به دنیا آمده ایم

دنیا جای دزدان بزرگ بی شرفی ست

 که پرندگان را برای مردن از قفس آزاد می کنند.

- - - -

سید علی صالحی


نوشته شده در تاريخ 91/01/21 توسط بهنام

آمد نوروز و هم از بامداد

آمدنش خرم وفرخنده باد

باز جهان خرم وخوب ایستاد

مُرد زمستان وبهاران بزاد


 الا ای اهورای با فرو جاه

به فرمان تو تابش هور وماه

 در این روز نو از مه فرودین

به آیین جمشید فرخنده دین

بگردان دل ودیده ام از گناه

بیاموزم از نو دگرگونه راه

روان مرا از غم آزاد کن

به خرسندی و خوشدلی شاد کن

نوروز باستانی  1391 خورشیدی پیروز وخجسته باد

---

29 اسفند ماه روز ملی شدن صنعت نفت گرامی باد.

---

 این روزها در حالی به پیش باز بهار و سال نو میرویم که  استاد جلال ذولفنون به همراه زمستان پر کشید وما و جامعه هنری را در غم واندوه نبودنش جا گذاشت.

چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید

روانش شاد و یادش گرامی باد.


نوشته شده در تاريخ 90/12/29 توسط بهنام

 بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک

آسمان آبی و ابر سپید

برگهای سبز بید

 عطر نرگس،رقص باد

 نغمه  شوق پرستو های شاد


خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

 خوش به حال چشمه ها ودشت ها

خوش به حال دانه ها وسبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز


خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی نوشی ز جام

نقل وسبزه درمیان سفره نیست

جامت از آن می که می باید تهی است


ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

 ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش

می شود هفتاد رنگ


نوشته شده در تاريخ 90/12/26 توسط بهنام
درباره پیدایش و فلسفه چهارشنبه سوری ، که به نوعی جشن آتش است نظرهای بسیاری گفته ونوشته شده است.

نخستین باریکه از این جشن در تاریخ یاد شده است ،با نام (جشن سوری ) و در تاریخ بخارا است. از جشن چهارشنبه سوری در کتابهای تاریخ کهن وبه ویژه پیش از شکست ساسانیان خبری نیست.

امروزه در جشن چهارشنبه سوری ،آتش روشن می کنند که این شاید به گونه ای نمادین برای گریزاندن سرما وفراخوان گرما باشد. شاید به انگیزه گرامی بودن اتش در نزد ایرانیان ویا در ارتباط با داستان ضحاک وفریدون باشد. مردم پس از اینکه آگاه شدند فریدون بر ضحاک پیروز شده،آتش افروختند تا به هم این پیروزی را خبر دهند وجشن گرفتند واین بیانگر پایان دوران تاریک ضحاک بوده است.

همچنین از نگاه اسطوره شناسی ، پریدن از روی آتش را می توان به گذر از آتش سیاوش ، برای اثبات بی گناهی اش نسبت داد. در دوران باستان حتا پس از آن در بسیاری از تمدنها ،گذر از آتش برای اثبات بی گناهی انجام می شده است.

ایرانیان با افروختن آتش و پریدن از روی آن در آخرین سه شنبه سال خورشیدی به پیشواز نوروز می روند. ار ایین هایی که در این جشن رواج دارد، می توان به فال گوش ایستادن ، فال کوزه ، قاشق زنی ، و خوردن آجیل مشکل گشا اشاره کرد .

------

برای مطالعه بیشتر می توانید به پست چهارشنبه سوری در اسفند ۱۳۸۹ هم مراجعه کنید.


نوشته شده در تاريخ 90/12/23 توسط بهنام

دکتر مصدق از افرادی است که نام او بر سر زبان تمام ایرانیان جای گرفته . حال بعضی با مهربانی و ارادت نام او را برزبان می اورند و بعضی با کینه و بدنامی از او یاد میکنند.

 در اینجا قصدی برای شرح کامل زندگی این بزرگ مرد ندارم ، چرا که بر انم تا در روزهای اینده در وبلاگ جدیدم به این موضوع بپردازم. اما امروز 14 اسفندماه برابر با تاریخ درگذشت این بزرگ مرد است.

از نمایندگی واقعی مجلس گرفته تا مبارزه در راه ملی شدن نفت ، تشکیل جبهه ملی و کودتای ننگین 28 مرداد.

شاهزاده قجری که مادرش نوه عباس میرزا بود وپدرش وزیر دفتر ناصر الدین شاه.

 دکتری خود را در رشته حقوق از فرانسه گرفت و پس از بازگشت به میهن بصورت جدی تری وارد وادی سیاست شد.

برنامه های اقتصادی ایشان از مدرن ترین برنامه های زمان خود بود واگر ان کودتای ننگین اتفاق نمی افتاد و برنامه ها اجرا می شدند شاید ایران امروزه یک کشوری با اقتصاد پویا ومدرن و در کنار ژاپن می ایستاد.

 در دوران نخست وزیری ایشان ودر سال 1331 ایران برای اولین بار صادراتش بیش از وارداتش شد.

ایشان به تز اقتصاد بدون نفت معتقد بود و تلاش داشت تا پول نفت را برای عمران کشور خرج کند و اقتصاد کشور را از راه در آمد های غیر نفتی اداره کند که تا حدودی موفق هم بود و متاسفانه مدتها پس از ایشان با تمام تلاشها  ایران نتوانسته که این برنامه را اجرا کند.

نیکسون در کتاب " جنگ حقیقی " که در سال 1359 منتشر شد، نوشته که اولین کسی که به منافع آمریکا وغرب ضربه زد دکتر مصدق بود. وبعد اشاره ای به ملی شدن نفت می کند ومی گوید که ملی شدن نفت در ایران ، ریشه درختی بود که ساقه ها وبرگ هایش به کل منطقه و دنیا رسید.

ومنظور نیکسون از ساقه وبرگ اشاره به قیام جمال عبدالناصر مصری و اعلام ملی کردن کانال سوئز ، ملی کردن زمین های کنسرسیوم نفت واجرای قانون شماره 80 عبدالکریم قاسم رهبر عراق در سال1958(ایشان هم با کمک کمپانی های انگلیسی و امریکایی توسط حزب بعث و کرد های عراق به رهبری ملا مصطفی بارزانی سرنگون شدند وکودتایی مانند 28 مرداد بر علیه دولت ایشان انجام شد) ،انفجار لوله های نفتی در کویت به دست کارگران ، تشکیل سازمان اوپک توسط کشورهای تولید کننده نفت واولین تحریم نفتی غرب در جریان جنگ 6 روزه اعراب و اسرائیل و... .


 وحال در روزهای درگذشت این بزرگ مرد ، انتخابات مجلس شورای اسلامی برگزار شد. انتخاباتی که از طرف اپوزیسیون جمهوری اسلامی تحریم شد. جنبش سبز هم همگام با مخالفین از تحریم انتخابات سخن گفت.

در روزهایی که میر حسین موسوی و مهدی کروبی به همراه همسرانشان در حصر خانگی به سر می برند ، بسیاری از فعالان سیاسی اصلاح طلب در زندان هستند و رهبران اصلاحات شرط حضور در انتخابات مجلس توسط اصلاح طلبان را آزادی تمام زندانیان سیاسی بیان می کنند، سید محمد خاتمی  که خود از کسانی بود که خواستار آزادی زندانیان سیاسی اصلاح طلب بود ، با حضور در انتخابات و دادن رای همه را شگفت زده کرد..

 اینک نمی خواهم تا در مورد این کار آقای خاتمی نظری بدم و منتظر می مانم تا ایشان کارشان را توضیح دهد اما فقط میخواهم بگویم که آقای خاتمی از همان زمانی که شما لایحه حمایت از دولت و بازنگری در قانون مطبوعات را به مجلس فرستادی و با حکم حکومتی بر گشت وشما هم سکوت کردید و جبهه را خالی کردی ، از همان زمانی که اطرافیانتان را ترور کردند و یا زندان انداختند وشما رییس جمهور بودید وکاری نکردید ، همان موقعی که درتیر 1378 پشت دانشجویان را خالی کردید و موارد بسیار دیگر،مردم و جوانان ایران شما را شناختند . و امروز هم من پس از شنیدن خبر شرکت شما در انتخابات اصلا شوکه نشدم که منتظر این کار شما بودم و اینک هم منتظر توضیح شما.

آری ، یکی چون دکتر مصدق ، ویکی هم..

بر گردیم به دکترمصدق:

آقای نیکسون در ادامه به این نتیجه میرسد که :

اگر با قوه قهریه ،با کودتاو.. دکتر مصدق را ساقط کردند ،ولی حق از بین نرفت،بلکه دوام بیشتری پیدا کرد. اگر چیزی نا حق باشددیگر در تاریخ عقبه نخواهد داشت.

آقای استیون کینزر در کتاب " همه مردان شاه" می نویسد: اگر کودتای 28 مرداد نبود،مطمئنا انقلاب اسلامی شکل نمی گرفت، واگر انقلاب اسلامی پیروز نشده بود، دیدگاه های اسلامی در منطقه گسترش پیدا نمی کرد، خاورمیانه تحریک نمی شد و 11 سپتامبر هم اتفاق نمی افتاد.

آن هم پس از فرو ریختن دو برج تجارت جهانی (دوقلوها)و پنتاگون پس از 50 سال، وقتی در داخل امریکا ضربه میخورند به این جمع بندی می رسند و حق را به دکتر مصدق می دهند  ومظلومیت اورا مطرح میکنند، ولی چرا اینقدر دیر!!

امیدوارم که استقلال طلبی، آزادیخواهی ،ایرانیت ، اسلامیت دکتر مصدق در رگ وریشه وخون ما جاری شود.


نوشته شده در تاريخ 90/12/14 توسط بهنام
شاید انروزی که علا الدوله ، حاکم تهران  با کسب رخصت از عین الدوله صدر اعظم دستورداد فراشان حکومت، حاج سید هاشم قندی، تاجر محترم وخوش اوازه تهرانی  را به فلک ببند تا مایه عبرت گران فروشان  وسایر کسبه شود،هرگز باور نمی کرد که این تدبیر و سلیقه کژ، کدامین غول خفته را بیدار می سازد. و شاید اگر شاه علیل و بیماری که جوانی خود را به ولی عهدی گذرانده بود وخیری از سلطنت ندیده بود و بر عاقبت این کار واقف بود چنان گوش مالی به این حاکم کم خرد خود می داد تاعبرتی برای انانی شود که به تصور خوش خدمتی وخوش رقصی چنان  دردسری می سازند که  چاره ای برآن متصور نیست.

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ 90/12/12 توسط بهنام

 


 

راستش قبل از اينكه شروع كنم به تايپ اين متن ، كلمات زيادي تو سرم داشتند بالا و پايين مي پريدند. مثل خودم كه با شنيدن بردن جايزه گلدن گلوب بهترين فيلم خارجي براي جدايي نادر از سيمين مثل اسفند رو اتيش بالا و پايين پريدم و داد وهوار كردم... كه آي مردم بدونيد كه جدايي نادر از سيمين جايزه برد..اما الان بخاطر همون بالا وپايين پريدن هاي كلمات نمي تونم بگيرمشون وازشون استفاده كنم ونمي دونم چي ميخوام بنويسم.


 تو اين مدت ها كه اين فيلم اومد.. از همون موقعي كه بخاطر جشن خانه سينما ، اولين بار ميون فيلمبرداري مجوزش رو باطل كردن ، تا موقعي كه به نمايش در اومد و مردممون خيلي خوب ازش استقبال كردند تا بگن كه اگه بعضي از فيلم هاي مثلن كمدي روهم نگاه ميكنن ولي خوب ارزش فيلم رو هم مي دونن و مي تونن بين فيلم خوب و بد قضاوت كنند وملاك بر فروش فيلم نيست ، همون موقع هايي كه اين فيلم خرس ها رو برد و جايزه جمع ميكرد، از همون موقع ها ، از همون موقعي كه هرروز اسم يه فيلمي رو نامزد فرستادن به اسكار مي كردند ومنم مي شنيدم ، فيلم هايي كه فقط پشتوانه فروش ميلياردي داشتن( فارغ از چگونگي نوع فروش ) و اصلا ديد كيفي و هنري اونها براي عده اي مهم نبود..همون روزهايي كه هزار بار مي مردم وزنده مي شدم كه واي اخراجي ها رو ميخان بفرستن اسكار.. تو تمام اين لحظات با جدايي نادر از سيمين بودم .. نه من .. خيلي ها از ما.. مي ديدم كه مردممون، جوونهاي هم سن خودمم دنبالش بودند ،پي گيرش بودند.. يه جورايي شده بود جزيي از ما ايراني ها..

 فيلمي كه از جدايي ميگه ولي باعث پيوند خيلي ازماها شد..

 فيلمي كه با بردن جايزه ها باعث ميشد تا بهش غرور كنيم .

 حالا ديگه بيشتر از قبل سينماي ايران رو ميشناسن،  فيلمهايي مثل جدايي نادر از سيمين سينماي ايران مثل گلي ميمونن كه توي صخره ها رشد كرده باشن.. واسه همين خيلي زيبان وارزشمند.

اصغر فرهادي عزيز  موقع دريافت جايزه از مردم سرزمينش گفت ، و منم به عنوان يكي از اون مردم ازش تشكر ميكنم كه باعث شد دوباره به ايران و ايراني افتخار كنم.. وبهش ميگم كه اين فيلم تو باعث شد تا من احساس غرور كنم.

من به جدايي نادراز سيمين افتخار ميكنم ، فكر ميكنم خيلي از ايراني ها هم همين حس وحال و داشته باشند كه چرا كه جدايي نادراز سيمين به چيزي بالاتر از فيلم براي ما تبديل شده بود ..

 اصغر فرهادي عزيز ازت ممنونم ... بخاطر همه فيلم هايي كه ساختي وازش لذت بردم ..شهر زيبا ،رقص در غبار ، درباره الي.. ،چهارشنبه سوري و..

 اميدوارم كه باز بيشتر از گذشته موفق باشي وموفقيت كسب كني كه پيروزي تو رو جزيي از پيروزي و موفقيت خودم وايران عزيزم مي دونم.

 همه بچه هاي فيلم جدايي نادراز سيمين ،ممنون و بهتون تبريك ميگم.


نوشته شده در تاريخ 90/10/26 توسط بهنام

        مرحوم میرزا كوچك اسمش در اصل يونس بود و چون پدرش را ميرزا بزرگ مي‌ناميدند او نيز به ميرزاكوچك معروف شد. به سال 1208 قمري در محله استاد سراي رشت چشم به جهان گشود، پس از آن خواندن و نوشتن را در مكتب آموخت......



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ 90/09/18 توسط بهنام

خوشبختی ما در سه جمله است:

... تجربه از دیروز ,

استفاده از امروز ,

امید به فردا ...

ولی ما با سه جمله دیگر زندگی مان را تباه میکنیم؛

حسرت دیروز ,

اتلاف امروز , ترس از فردا ...


نوشته شده در تاريخ 90/08/29 توسط بهنام
بشکفد بار دگر لاله ی رنگین مراد
غنچه ی سرخ فرو بسته ی دل باز شود
من نگویم که بهاری که گذشت آید باز
روزگاری که به سر آمده آغاز شود
روزگار دگری هست و بهاران دگر.
شاد بودن هنر است ، شاد کردن هنری والاتر.
لیک هرگز نپسندیم به خویش

که چو یک شکلک بی جان شب و روز

بی خبر از همه خندان باشیم
بی غمی درد بزرگی است که دور از ما باد
کاشکی آینه ای بود درون بین که در آن خویش را می دیدیم
آنچه پنهان بود از آینه ها می دیدیم
می شدیم آگه از آن نیروی پاکیزه نهاد
که به ما زیستن آموزد و جاوید شدن
پیک پیروزی و امید شدن
شاد بودن هنر است ،
گر به شادی تو دلهای دگر باشد شاد.
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست.
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.


نوشته شده در تاريخ 90/08/29 توسط بهنام
هفتم آبان ماه ،

روز جهاني كوروش ،

بزرگ پادشاه ايراني و پيام آور صلح وانسان دوستي خجسته باد.


نوشته شده در تاريخ 90/08/04 توسط بهنام
ايرانيم وريشه به خاك وطنم هست

                                               عشق وطن آميخته با جان وتنم هست

هرگز به همه گوهر عالم نفروشم

                                              اين در دري را كه به درج دهنم هست


نوشته شده در تاريخ 90/08/04 توسط بهنام

پشت درياها دانشگاهيست

كه در ان پنجره ها رو به بيابان باز است

فرغوني خواهم ساخت

فارغ از كارت سوخت

دور خواهم شد از اين شهر شلوغ

و در ان هيچ كسي نيست در كوير برهوت

فرغون من را به پاركينگ ببرد

باك فرغون خالي

و دانشگاه پر از دانشجوي قلابي

من فقط مي خوام

نه به ابي ها دل خواهم بست ،نه به قرمز ها

چه تاكسي هايي كه سر از خاك به در مي ارند

ودر ان سرماي پاييزي، دانشجويان در نمي آيند از توي كلاسهاشان

               ***

پشت دانشگاه پاركي است

كه درِ آن رو به خرس ها وگرگ ها باز است

دانشگاه جاي استاداني است كه به فيش حقوق اخر ماه مي نگرند

دست هر دانشجوي توي حياط يك عدد ساندويچ است

             ***

رو به دانشگاه راهي نيست

منوريل بايد ساخت...


------------------

                                             فريد دانشفر


نوشته شده در تاريخ 90/07/27 توسط بهنام
 سيد محمود طالقاني زمستان صدسال پيش در خانه يك روحاني مبارز و جسور طالقاني به دنيا مي ايد.پدرش از همفكران ودوستان شهيد مدرس بود و از همين رو،طالقاني در جواني شاهد اعمال محدوديت هايي در زندگي خانواده اش به دليل مخالفت با رضا خان بوده است.

پدرش مرحوم اقا سي ابوالحسن طالقاني روحاني محترمي بود ولي در زندگي اش بر خلاف بسياري از روحانيان ديگر از وجوهات شرعي ارتزاق نمي كرد واز طريق ساعت سازي روزگار مي گذراند.

سيد محمود طالقاني از جانب شوهر خواهرشسيد محي الدين طالقاني به موسس حوزه علميه قم معرفي مي شود تا تحصيلات تكميلي علوم ديني را در حوزه نو پاي قم ادامه دهد . طالقاني در قم غريبه نبود ، خواهر زاده اش علي اكبر حكمي زاده پسر ايت الله شيخ مهدي پايين شهري از دوستان دوره طلبگي طالقاني بود.

البته حكمي زاده به دليل نگارش (اسرار هزار ساله )و پاسخي ايت الله خميني در اوايل دهه بيست باتاليف كتاب (كشف اسرار ) به او داد ،در تاريخ معاصر به عنوان يكي ازمهم ترين مطرودين حوزه مطرح شد.

تاريخ تولد سيد محمود طالقاني بر اساس شناسنامه  سال 1282 شمسي مصادف با اواخر حكومت سلسله قاجار در دهكده گليرد طالقان است ولي از انجا كه در گذشته شناسنامه مرسوم نبوده و تاريخ تولد را در پشت قران مي نوشتند،پدر وي نيز سال وروز تولد پسر را پشت قران خود ،شنبه چهارم ربيع الاول 1329قمري مصادف با 15 اسفند 1289شمسي ثبت كرد.

(( آن دوره اي كه در قم تحصيل مي كردم رزوهايي بود كه مردم اين كشور سخت دچار فشار استبداد بودند ،مردم از وحشت يكديگر مي رميدند ،جان ومال وناموس مردم، تا عمامه اهل قلم و روسري زنان مورد غارت و حمله ماموران استبداد بود.اين وضع چنان بر روح واعصابم فشار مي اورد كه در اثر ان ،دردها وبيماري هاي است كه تا پايان عمر باقي خواهد ماند.در ان روزها با خود مي انديشيدم كه اين بحث دقيق در فروع واحكام مگر براي عمل و سعادت فرد واجتماع نيست؟ مردمي كه يك فرد يا يك دسته بي پروا،اينگونه بر او حكومت وستم نمايند ايا روي صلاح وسعادت خواهند ديد؟! اياي نبايد بيشتر نيروي فكر وعمل را براي ايجاد محيط مساعد وجلوگيري از اعمال اراده هاي خود خواهانه متوجه نمود؟!))

با خروج نيروهاي شوروي سابق از ايران ،حكومت پيشه وري در 1325 منحل مي وشد وسران ان به شوروي مي روند.طالقاني از طرف اتحاديه مسلمين و جامعه روحانيت ان روز براي بررسي حوادث دوران حكومت خود مختار پيشه وري ووقايع پس از سقوط ان وحمله ارتش ، به آذربايجان سفر ميكند وپس از آن

گزارش انرا تهيه  ودر مجله ايين اسلام منتشر ميكند.برخ ياز روحانيان انرا برنمي تابند.

اودربخشي از گزارش خود مي نويسيد: اما راجع به بي ناموسي دموكراتها ،اگرچه بطور قطع وقايعي اتفاق افتاده اما من مدرك صحيحي بدست نياوردم ،فقط خانه اي را كه بنام خانه (مدنيت) تاسيس نموده بودند  مي گفتند از جمله تبليغاتشان در آنجا تبليغات ضد عفاف بوده... ولي به عقيده من انصافا بايد اعتراف نمود،تمام بي عفتي هايي كه سراغ مي دادند به اندازه يكي روز جمعه تابستان دربند در شميران نبوده .

  

ايت الله در سال 1327 رسما امام جماعت مسجد هدايت مي شود ومركز فعاليت هاي خود را به انجا منتقل،و روش تفسير جديد قران را اغاز ميكند.در اين سالها ارام ارام به نهضت ملي ايران ورهبر ان مصدق علاقه مند مي شو.د واحترام ويژ ه اي به مرحوم مصدق،نشان از تاثير برنامه مصدق در برنامه زندگي اين مرد متنقي دارد.

كم كم اعضاي انجمن اسلامي مهندسان ،مسجد هدايت را بازسازي واز همان سال اول تفسير قران ايت الله طالقاني در انجا شروع مي شود. در همين سال كتاب (اسلام ومالكيت در مقايسه با نظام هاي اقتصادي غرب) را منتشر ساخت و ضمن نشان دادن كمبود ها ونارسايي هاي مكاتب اقتصادي ماركسيسم وسرمايه داري، راه حل هاي اسلام در زمينه مالكيت واقتصاد را ارائه داد.

پس از كودتاي 28 مرداد 1332 يكي دوبار ايشان را احضار ميكنند كه چرا تو ايات كمونيستي را تفسير ميكني؟

ايشان نيز ميگويد : ببخشيد ما ايات شاهنشاهي نداريم!

در اوايل 1340 همزمان با تشكيل كنگره جبهه ملي دوم،اختلاف ارا بين اعضا بالا مي گيرد.سرانجام ايت الله طالقاني ، مهندس بازرگان و دكتر يدالله سحابي از كنگره جبهه ملي ايران كناره گيري ميكنند. اي ن اختلاف ها درنهايت منجر به ايجاد حزبي با نام« نهضت آزادي ايران»شد. نهضت ازادي ايران كه اولين جمعيت سياسي با ايدئولوژي اسلامي بود روز 27 ارديبهشت 1340 اعلام موجوديت كرد. تاسيس نهضت قبلا توسط بازرگان به اطلاع مرحوم دكتر مصدق در تيعيد رسيده بود وايشان انرا تاييد كرده بودند.

ايت الله طالقاني ،دكتر سحابي ومهندس بازرگان ،بنيان گذاران اين گروه بودند ودر اولين جلسه اين حزب،مهندس بازرگان به عنوان دبير كل آن انتخاب شد كه تا پايان عمر نيز اين عنوان را داشت.

در سال 1341 بدنبال حركت امام خميني عليه انقلاب سفيد شاه ، ايت الله طالقاني دو اعلاميه عليه اصول ششش گانه انقلاب سفيد شاه صادر ميكند. در پي اين اتفاق ايشان به همراه سران جبهه ملي ونهضت ازادي دستگير ودر قزل قلعه زنداني وسپس به منطقه اي بد اب وهوا در زابل تبعيد مي شوند.

(( تحول يعني از وضعي به وضع ديگر برگشتن.اين دگرگوني هم ممكن است باعث پيشرفت وبه سوي جلو باشد و هم بازگش وسبب ارتجاع كه شق اخير عزاست نه عيد. ول ياولي را ميتوان گفت تحول تكاملي اجتماع و اين تحول باعث رشد و ترقي واز منشا شخصيت وقدرت يك ملت است. مثلا برا يايراني ها،تاسيس قانون اساسي واجراي ان  عيد  است وبا عث سربلندي))

  با بررسي اجمالي نوع نگاه مرحوم طالقاني به مقوله جامعه  وانديشه ديني به سادگي در خواهيم يافت كه اين مفسر قران معتقد به نگاه تبشيري و تربيتي بود. به شهادت تاريخ اين نوع نگاه طالقاني تنها در هنگامه دوري از قدرت  منطرح نبود ،بلكه در زمان تكيه بر مسند قدرت نيز ديدگاهشان تغيير حاصل نشد..

 يكي از بهترين نمونه ها در اين زمينه مساله حجاب است  وي به صراحت به انتقاد از مبحث حجاب اجباري پرداخت ودر مصاحبه اي كه درروزنامه كيهان 20 اسفد 57 منتشر شد اعلام كرد:[ اجباري حتي براي زنهاي مسلمان هم نيست. چه اجباري؟ ايت الله خميني نصيحتي كردند مانند پدري كه به فرزندش نصيحت مي كند]

 

 طالقاني در اقتصاد معتقد به عدالت اجتماعي وبرقراري قسط مي باشد ، در حيطه سياسي معتقد به ازادي و الگوي پارلمان شورايي است ودر رفتار اجتماعي ،عارفي با تسامح و مدارا و انسان مدارانه است .

 اين ويژگي هاي او يك الگوي حكومتي توسعه اي را بيان مي كند كه به شكلي منسجم (دكتر شريعتي) هم تحت عنوان « عرفان، عدالت، ازادي» بيان ميكند.

 

مرگ ناگهاني طالقاني ضربه جبران ناپذيري بر انقلاب و نظام نو پا بود. با اين حال تشييع كم نظير او وموجي كه در سوگ او به راه افتاد،جايگاه او را مستحكم كرد و همين سسب شد تا بحث ها وشايعات درباره ارا و آرمانهاي مبارزي كه اكنون به (پدر طالقاني)شناخته مي شد ورد زبانها شود.

اما نخستين شايعه افكني جنجالي را روزنامه اطلاعات در روز وفات طالقاني كليد زد.طبق ادعاي خبرنگار روزنامه ،طالقاني در آخرين روز عمر خود به اصل ولايت فقيه (اصل5)راي كبود داده و سوالات خبرنگار اطلاعات مبني بر دلايل مخالفتش با ولايت فقيه را نيز بي جواب گذاشته است.

 

رئيس ان مجلس (ايت الله منتظري) سالها بعد فاش ساخت كه طالقان يبا اين اصل مخالف بوده است: ( يادم هست كه يك روز كه ما مي خواستيم براي همين اصل استدلال كنيم ، مرحوم آقاي طالقاني مخالف بودند وگفتند اقاي شريعتمداري هم مخالفند. من گفتم اقاي شريعتمداري موافق است . من وعده اي موافق بوديم ولي ايشان واقاق دكتر بني صدر مخالف اصل ولايت فقيه بودند..)

روانش شاد...

--------------------------------------

بسیاری از مطالب از ماه نامه  نسیم بیداری - شماره ۱۰ - سال اول - ابان ۱۳۸۹ - برداشته شده است.

 


نوشته شده در تاريخ 90/06/17 توسط بهنام

براي ما هميشه خرداد پيام اور و ياد آور پيام هاي بدي بوده است.

خرداد هميشه پر از حادثه بوده و گاهي حوادث آن به قدري تلخ است كه ياد ان هميشه انسان را آزار مي دهد.

 اما مرداد ..

در مرداد اتفاقي افتاد كه براي ايران و ايراني بسيار دردناك تر و فاجعه بار تر ازتمام فجايع دنياست.

حوادث چرنوبيل و حمله اتمي به هيروشيما يا سونامي هاي بزرگ وقدرتمند ترين زلزله ها در برابر كودتاي آمريكايي – پهلوي بر عليه دولت ملي گراي دكتر مصدق مانند كاهي است در برابر كوه سرب.


مرداد ماه ياد آور زلزله بزرگيست كه هنوز سالها پس از ان داريم پس لرزه هايش را احساس ميكنيم...

28 مرداد ماه سال 1332 خورشيدي نقطه عطفيست كه مسير ايران را تغيير داد. و چه بد مارو بسمت بيراهه ها برد ،كه الان مجبور بشيم دنبال همون راه اصلي بگرديم تا به مقصد آرماني خود برسيم و سالها پس از آن متحير وگيج و سرگردان دنبال راه حل ها باشيم.

راستي اگر اين كودتا اتفاق نمي افتاد و دولت ملي گراي دكتر مصدق بر كارش ادامه مي داد الان ايران چي گونه بود ؟ و ايراني چگونه مي زيست؟



  روانش شاد..

 به اميد روزي كه ايرانيان بيشتر اورا بشناسند...


نوشته شده در تاريخ 90/05/18 توسط بهنام
وقتي جهان از ريشه جهنم  وآدم از عدم و سعي از ريشه هاي ياس مي آيد.

وقتي كه يك تفاوت ساده در حرف كفتار را به كفتر تبديل مي كند

بايد به تفاوتي واژه ها دل بست

نان را از هر طرف بخواني نان است

(قيصر امين پور)

----------------------------------------------

اين روزها ، وبلاگم در حالي داره يكساله ميشه كه اصلا حس وحالي براي وبلاگ نويسي نيست واين بي حس وحالي از مشغله هاي فكري و درسي مياد.

اين روزها درحالي دارم خودم رو براي امتحانات پايان ترم 6 اماده ميكنم كه رسيدم به يك چند راهه و در انتخاب براي قدم گذاشتن در مسير دچار ترديدم و هركدام از اين مسيرها منو به اخر خط ميرسونن ..مسيرهاي كه يك طرفه هستند وراه برگشتي ندارند

 اره اين راهها و مسيرها منو ميخوان به سرنوشتم برسونند..سرنوشتي كه خودم اونو رقم ميزنم ، جدا ازهر قسمت وپيشوني نوشت..

 همه چيز بستگي به تلاش و همت خودم داره و اينكه در چه راهي قدم بذارم...

 ------------------

به زودي باز به روز ميشم...

 وبلاگم يك ساله شد....


نوشته شده در تاريخ 90/03/05 توسط بهنام
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم

سوتکی سازد،

گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ وبازیگوش

واو یک ریز وپی در پی

دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

وخواب خفتگان خفته را اشفته سازد

بدینسان بشکند دائم 

سکوت مرگبارم را



نوشته شده در تاريخ 90/03/04 توسط بهنام

سيزدهم ماه فروردين،روز شادي و پاسداري از طبيعت بوده است. باور و انديشه گرامي بودن عدد دوازده  ازآ‹ ايرانيان است،كه با دين ومذهب پيوند خورده است. عدد دوزاده افزون بر اينكه  شماره روزهاي نو است ،نشان ماههاي سال  و نيم روز نيز بوده و همواره پس از پايان آن،سال يا روزي نو آغاز ميوشد.در پايان دوازده هزار سال نيز جهان به سوي نور وجاودانگي مي رود،پس سيزدهمين روز اولين ماه سال ،روز جشن ودست افشاني  وپايكوبي  همگان بر دامان طبيعت است.

سيزدهم فروردين كه بر اساس نام گذاري روزها در ايران باستان روز ( تير) بوده ،ايزد باران است. در باور مردم پيش از زرتشت و در ايين مزد يسنا نيز،اين ايزد همواره با ديو خشكسالي در مبارزه است. اگر پيروز شود باران ميباردوچشمه ها مي جوشد و رودها جاري مي شود،وگرنه،خشكسالي چيره خواهد شد.

در ايران باستان پس از برگزاري مراسم نوروزي و هنگامي كه سبزه از زمين مي رويد و گندم وحبوبات سبز مي شدند ،در روز سيزدهم كه به ايزد باران تعلق داشت، مردم به در ودشت وصحرا وكنار جويبارها ميرفتند وبه شادي وپايكوبي مي پرداختند  وارزوي بارش باران مي كردند.در اين روز ايرانيان ايزد باران را ،به مانند روزهاي سيزده ماه هاي ديگر ، به ويژه سيزده تير (تيرگان) ،نيايش مي كردند تا باران ببارد و سبزه و گياه برويد وآفريده ها روي زمين افزون شودوزندگي ،تازگي وشادابي يابد.

در استوره هاي ايراني ، مشي ومشيانه – آدم وحواي ايراني- از گياهي بنام ريواس بوجود امدند.گره زدن سبزه در روز سيزده بدر هم شايد نمادي از آميزش و پيوند مشي , مشيانه و به اميد باروري گياهان در انديشه ايرانيان باشد.

در ايين هاي ايران باستان هيچ گاه عدد سيزده نحس نبوده و سيزده بدر هم روز فرار از نحسي نيست.. البّته پیش آمدها یا روایتهایی هم به نحسی سیزده کمک کرد؛ مانند روایتی که در شام آخر، نفر سیزدهم به عیسای مسیح خیانت کرد و او را لو داد، وگرنه عدد ۱۳ با عددهای دیگر هیچ تفاوتی ندارد.

* عيد باعث تجديد حيات ايين ها و باورهاي ايراني ميشود  وهميشه براي من موجب اينكه با غرور بر ايراني بودن خود افتخار كنم و با افسوس به تمدن باشكوه گذشته بنگرم و بر اين فكر كنم كه چه بوديمو چه شديم..

 اميدوارم كه ايران مانند ققنوس بار ديگر از خاكستر خود سر بر آرد

 

** در ايران باستان هرروزي نام ويژه اي داشت..مثلا روز سيزدهم تير نام داشت و اول هر ماه را اهورا مزدا مي ناميدن.. در اينده به اين مورد بيشتر خواهم پرداخت.

 

** * در سيزده بدر ايين هاي اين روز فراموش نشود.. سبزه را به اب بسپاريد ، سبزه گره بزنيد.، با سبزي هاي تازه صحرايي آش بپزيد و كاهو سكنجبين هم كه فراموش شدني نيست.

 

 


نوشته شده در تاريخ 90/01/12 توسط بهنام
... نوروز يا روز نو بر خلاف نامش سالهاي سال است كه در گردش روزگاران مي چرخد..و به قول دكتر شريعتي سخن تازه از نوروز گفتن دشوار است.

ايرانيان از هر نژاد وقومي و با هر نوع تفكر و رسوم و نگرش فكري ومذهبي در اين روز به شادماني جشن مي گيرند و لباس نو مي پوشند و با خانه تكاني و فروزاندن آتش (چهارشنبه سوري) همراه با حاجي فيروز و عمو نوروز به استقبال جشن مي روند. در مورد نورور بسيار گفته اند وبسيار شنيده ايم ولي همه مي دانيم كه نوروز شناسنامه فرهنگ وتمدن ايراني است و ايراني هميشه به گذشته خود مي بالد و با افتخار داستان جمشيد و نشستن بر تخت در نوروز را براي همگان مي گويد.روزي كه جمشيد فارغ از كارهاي دنيايي بر تخت پادشاهي تكيه زد و تاج بر سر نهاد و بزرگان هريك براي او هديه اي آوردند و آنروز كه برابر با نخستين روز از فروردين وآغاز سال بود را نوروز ناميد وجشن گرفت.

 

به جمشيد بر گوهر افشاندند                   مر آن روز را روز نو خواندند

سر سال نو هرمز فرودين                        بر اسوده از رنج تن ،دل زكين

بزرگان به شادي بياراستند                     مي و جام ورامشگران خواستند

چنين روز فرخ از آن روزگار                        بمانده از آن خسروان يادگار

جم به ديوان فرمان داد كه براي او تختي بسازند وچون اين كار انجام شد،ديوان تخت را با جم كه روي آن بود در يك روز از دماوند به بابل بردند ،مردم از ديدن پادشاهشان بر روي تخت در هوا كه مانند خورشيد مي درخشيد ،به شگفتي ماندند. آن وقت تصور كردند كه در يك زمان دو خورشيد در آسمان است.اين در روز اورمزد در فروردين روي داد .سپس مردمان به دور تخت او گرد امدند و گفتند كه اين روز نو است واين روز را روز نخست سال ساخت و نام نوروز بدان نهاد؛و دستور داد كه پنج روز پس از آن را جشن بگيرند.از ان پس واژه  (شيد ) به معناي تابناك را به آخر اسم جم افزودند و او (جمشيد) شد.

---------------------------------------------

 سال 1390 خورشيدي- 3749 زرتشتي بر همه ايرانيان مبارك..

با آرزوي بهترينها براي همه پارسي زبانان


نوشته شده در تاريخ 89/12/28 توسط بهنام
  نوروز، اگرچه روز نو سال است، روز کهنه قرن­هاست. پیری فرتوت است که سالی یکبار جامه­ی جوانی می­پوشاند، تا بشکرانه­ی آنکه روزگاری چنین دراز بسر برده و با این همه دمسردی ِزمانه تاب آورده است، چند روزی شادی کند. از این­جاست که شکوه پیران و نشاطِ جوانان در اوست. پیر نوروز یادها در سر دارد. از آن کرانه زمان می آید، از آن جا که نشانش پیدا نیست. دراین راه دراز رنج ها دیده و تلخی ها چشیده است، اما هنوز شاد و امیدوار است. جامه های رنگارنگ پوشیده است، اما از آن همه یک رنگ بیشتر آشکار نیست، و آن رنگِ ایران است.
درباره ی خُلق و خوی ایرانی بسیار سخن گفته اند. هر ملتی عیب هایی دارد. در حق ایرانیان می گویند که قومی خو پذیرند و هر روز به مقتضای زمانه به رنگی در می آیند. با زمانه نمی ستیزند، بلکه می سازند. رسم و آیین ِهر بیگانه ای را می پذیرند و شیوه ی دیرین ِخود را زود فراموش می کنند. بعضی از نویسندگان این صفت را هنری دانسته و راز بقای ایران را در آن جسته اند. من نمی دانم که این صفت عیب است یا هنر است، اما در قبول ِ این نسبت تردید و تأملی دارم.
از روزی که پدران ِما به این سرزمین آمده اند و نام خانواده و نژاد خود را به آن داده اند، گویی سرنوشتی تلخ و دشوار برای ایشان مقرر شده بود. تقدیر چنان بود که این قوم نگهبان ِفروغ ِایزدی یعنی دانش و فرهنگ باشند. میان ِ جهان ِ روشنی که فرهنگ و تمدن در آن پرورش می یافت و عالم تیرگی، که در آن کین و ستیز می رویید، سدی شود و نیروی ِیزدان را از گزندِ اهریمن نگهدارد. پدران ِما، از همان آغاز کار، وظیفه ی سترگِ خود را دریافتند.
زرتشت از میان ِگروه برخاست و ماموریتِ قوم ایرانی را درست و روشن معین کرد. فرمود که باید بیاری یزدان با اهریمن بجنگد تا آنگاه که آن دشمن بد کنش از پا درآید. ایرانی بار گران ِاین امانت را بدوش کشید. پیکاری بزرگ بود. فرِ کیان، فرِ مزداآفرید، آن فر نیرومندِ ناگرفتنی را به او سپرده بودند. فری که اهریمن می کوشید تا بر آن دست یابد. گاهی فرستاده ی اهریمن دلیری می کرد و پیش می تاخت تا فر را برباید. اما خود را با پهلوان روبرو می یافت و غریو دلیرانه ی او به گوشش می رسید. اهریمن گامی واپس می نهاد. پهلوان دلیر و سهمگین بود. گاهی پیش می خرامید و می اندیشید که دیگر فر از آن ِاوست. آنگاه اهریمن شبیخون می آورد و نعره ی او در دشت می پیچید. پهلوان درنگ می کرد و اهریمن سهمگین بود.
در این پیکار روزگارها گذشت و داستان ِ این زد و خورد افسانه شد و بر زبان ها روان گشت. اما هنوز نبرد دوام داشت. پهلوان سالخورده شد، فرتوت شد، نیروی تنش سستی گرفت، اما دل و جانش جوان ماند. هنوز اهریمن از نهیب ِ او بیمناک است، هنوز پهلوان دلیر و سهمگین است. این همان پهلوان است، که هر سال جامه ی رنگ رنگِ نوروز می پوشد و به یادِ روزگار جوانی، شادی می کند.
اگر بر ما ایرانیان ِاین روزگار عیبی باید گرفت این است که تاریخ ِخود را درست نمی شناسیم. درباره ی آن چه بر ماگذشته است، هر چه را که دیگران را گفته اند و می گویند، طوطی وار تکرار می کنیم . کمتر ملتی را در جهان می توان یافت، که عمری چنین دراز را بسر آورده و با حوادثی چنین بزرگ روبرو شده و تغییراتی چنین عظیم در زندگی اش روی داده باشد و پیوسته، در همه حال، خود را به یاد داشته باشد، و دمی از گذشته و حال و آینده ی خویش غافل نشود.

این جشن ِنوروز، که دو سه هزار سال است با همه ی آداب و رسوم در این سرزمین باقی و برقرار است، مگر نشانی از ثبات و پایداری ِایرانیان در نگهداشتن آیین ِملی خود نیست ؟
نوروز یکی از نشانه های ملیتِ ماست. نوروز یکی از روزهای تجلی ِ روح ِ ایرانی است.
نوروز برهان ِ این دعوی است که ایران با همه ی سالخوردگی هنوز جوان و نیرومند است.
در این روز باید دعا کنیم. همان دعا که سه هزار سال پیش از این زرتشت کرد:

« منش ِ بد شکست بیابد.
منش ِ نیکو پیروز شود.
دروغ شکست بیابد.
راستی بر آن پیروز شود.
اهریمن ِ بد کنش ناتوان شود و رو به گریز نهد.
و نوروز بر همه ایرانیان فرخنده و خرم باشد.»

-----------------------------

پست بعدي: نوروز


نوشته شده در تاريخ 89/12/25 توسط بهنام

 

 

چهارشنبه سوری يكی از مهمترين جشنهای دوران ايران باستان است كه در آخرين چهارشنبه‌ی سال برگزار می‌شده و به عنوان «جشن اتحاد» از آن ياد می‌كنند، چرا كه ابعاد متعدد انسانی اين جشن كه جامعه آن روزگار را به سوی نيكبختی رهنمون می‌شده، جملگی به يك پيام مشترك منجر شده كه همان ارتقای روحيه‌ی اتحاد و نوع دوستی بوده است.

  بعد از ورود اسلام به ایران اين جشن با آمدن «حاجی فيروز» كه يكی از قديمی‌ترين شخصيتهای

نمايش شادی آور بوده است و دست كم از «عصر ساسانيان» وجود داشته آغاز می‌ِشده.

«حاجی فيروز» درست ۱۰ روز قبل از آمدن عيد نوروز با صورتی سياه شده و لباسی قرمز در بين مردم حاضر می‌شده سپس همه با جشنی دور هم جمع می‌شدند خارها و گياهان هرز زمين را كنده و زمين منطقه را آماده باروری می‌كردند و زباله‌ها را نيز صبح چهارشنبه از كوچه و خيابان جمع می‌كردند و شب همراه با خارها و بوته‌ها می‌سوزاندند. به همين خاطر چهارشنبه سوری افزون به جشن اتحاد چشن پاكسازی محيط زيست هم بوده. در واقع يكی از پيامهای اين جشن اين است كه بسوزانيد و نابود كنيد خارها را، و خارهای نفستان و زشتی‌ها و پليدی‌های سال كهنه را.

   آنها آتش می‌افروختند و كلامی كه از آن روزها برای ما از بازيها و جشنها باقی مانده«زردی من از تو و سرخی تو از من» است كه در هنگام پريدن از روی آتش آن را می‌خواندند. در اين جمله زردی به معنای رخوت و سستی و بی‌تحركی و سرخی به معنای گلكون و باطراوت و شاداب بودن است.

   آنها در هفت نقطه با فاصله‌های معين بوته‌ها را روشن می‌كردند سپس ابتدا پيرمردها و پيرزنها از روی آن می‌پريدند. به اين دليل كه احترام به بزرگترها واجب است و همين‌طور آنها به علت سن زيادشان رخوت و سستی بيشتری دارند و بايد زودتر از جوانها زردی خود را به آتش بسپارند، بعد از آن جوانترها و بيمارها هم بايد از روی آتش می‌پريدند.

   جالی توجه اينكه در آن زمان هيچ شیء يا ماده منفجره‌ای در آتش نمی‌انداختند تا ترس ايجاد نشود از اينجا خواهيم فهميد آتش به عنوانی كه از عناصر حيات برای ايرانيان باستان مقدس و مظهر فروغ يزدان بوده است اما استفاده از ترقه و ...ابتكار آنها نبوده و بعدها به اين مراسم اضافه شده است.

   در اين جشن آتش را خاموش نمی‌كردند و خاموش كردن آن را بد می‌دانستند بعد از اينكه آتش تا آخر سوخت حاجی فيروز مقداری از دوده‌ی آتش را به صورت خود ماليده و به راه نامعلومی می‌رفت و برای مردم آرزوی اتحاد و همبستگی می‌كرد پس از رفتن او مردم خاكسترها در جايی می‌گذاشتند تا باد آن را ببرد.

بعد از مراسم آتش بازی مراسم كوزه شكنی بوده كه به دو روايت نقل شده است: عده‌ای گفته‌اند كه هر خانواده بنا به بنابر توانايی ماليش چند سكه در كوزه‌ای قرار می‌داده و آن را از پشت بام به درون كوچه پرت می‌كرده است و هر كدام از نيازمندان به اندازه نيازشان از آن پول بر می‌داشتند و البته نه بيشتر و هيچ شخص ذره ای هم از آن پول‌ها بر نمی‌داشته زيرا معتقد بودند در غير اين صورت بركت از خانه‌هايشان خواهد رفت. و به روايت ديگر هر خانواده تكه‌ای زغال كه نماد سياه بختی، تكه‌ای نمك كه نماد شورچشمی و كوچكترين سكه‌ی رايج را كه نماد تنگدستی است درون كوزه می‌اندخته و بعد از چرخاندن دور سر تك ‌تك اعزای خانواده از بالای پشت بام به پائين می‌انداختند و می‌گفتند «درد و بلای خانه را در كوچه ريختم».

بعد از مراسم كوزه شكنی مراسم قاشق زنی بوده كه شخصی كه وضع مالی خوبی نداشته با پوشاندن صورت خود بر در خانه‌ها می‌رفته و افراد پول يا آجيل چهارشنبه سوری را كه از هفت ميوه‌ی خشك تشكيل شده به عنوان كمك در ظرف او می‌ريختند

    آخرين مراسمی كه در اين شب انجام می‌شده مراسم جالب «شال اندازی» كه خواستگاری غير مستقيم است بوده. به اين ترتيب كه خواستگار شالی را درون خانه‌ی دختر مورد نظرش می‌انداخته و منتظر می‌مانده اگر خانواده‌ی دختر شيرينی جلوی در می‌گذاشتند جوابشان مثبت و اگر ترشی می‌گذاشتند جوابشان منفی بوده و دختر قصد ازدواج نداشته.

    در صورت مثبت بودن جواب خانواده‌های دو طرف در شبهای بعد به صحبت می‌نشستند و اگر به توافق می‌رسيدند يك نفر فال گوش می‌ايستاد به اين صورت كه در كوچه منتظر می‌ماند تا چند نفر عبور كنند اگر صحبتهای آنها غم‌انگيز بود فال بد می‌آمد ولی اگر حرفهايشان شاد و خوش بود فال خوب بوده و وصلت انجام می‌شد.
نوشته شده در تاريخ 89/12/22 توسط بهنام

 سلام به همه دوستان ..

 از امروز با پستهایی در مورد آیین نوروزی در سرزمین های پارسی به کنارتون خواهم آمد... به علت  مشغله شب عید  کمتر می تونم در وب حاضر باشم و به همین علت کسی از دوستان رو برای خواندن پست ها خبر نمی کنم وامیدوارم که خودتون با تشریف فرمایی سبزتون من رو یاری کنید

در این پست به " حاجی فیروز " خواهم پرداخت و در آینده ای نزدیک با " چهارشنبه سوری " و عید باستانی "  و سیزده بدر " به تکمیل این سری خواهم پرداخت

احتمالا میان پستهایی هم کار کنم که باهاشون آشنا خواهید شد

روزگار خوبی داشته باشید....

-------------------------------------------------------------------------

 حاجي فيروز از سنت هاي جالب گره خورده با نوروز است که ريشه اي بسيار کهن در اين سرزمين دارد و آيين آن شايد حتي به پيش از مهاجرت آرياييان به فلات ايران باز گردد. حاجي فيروز در آيين هاي نوروزي نماد چه مفهومي بوده است و به عبارت ديگر، ريشه پيدايي آن چيست؟
به نظر زنده ياد مهرداد بهار، اسطوره شناس، حاجي فيروز بازمانده آيين ايزد شهيد شونده است و مراسم سوگ سياوش نيز نموداري از همين آيين است. چهره سياه او نماد بازگشت از جهان مردگان و لباس سرخ او نيز نماد خون سرخ سياوش و حيات مجدد ايزد شهيد شونده و شادي او شادي زايش دوباره آنهاست که با خود رويش و برکت مي آورند.مهرداد بهار نيز سياوش را با ايزد نباتي بومي مربوط ميداند.                                    

چرا که پس از شهادت سياوش، از خونش گياهي مي رويد. اين همان برکت بخشي و رويش است. با اين تعابير، وي معناي ديگري براي نام سياوش ارايه مي دهد. سياوش را که صورت پهلوي آن سياوخش و صورت اوستايي سياورشن است، معمولا به دارنده اسب سياه يا قهوه اي معنا مي کنند. اما مهرداد بهار با ريشه يابي آيين سياوش، معناي اين نام را مرد سياه يا سيه چرده مي داند که اشاره به رنگ سياهي است که در اين مراسم بر چهره مي ماليدند يا به صورتکي سياه که بکار مي بردند. اين مطلب قدمت شگفت آور مراسم حاجي فيروز را نشان مي دهد که به آيين تموز و ايشتر بابلي و از آن کهنه تر به آيين هاي سومري مي پيوندد. شيدا جليلوند صدفي که بر هبوط ايشتر، ايزد بانوي باروري و زايش در اساطير بين النهرين کار کرده، به نکته اي برخورد کرده که آن را تاييدي بر نظريه زنده ياد مهرداد بهار مي داند. ايشتر به جهان زيرين سفر مي کند و براي او ديگر بازگشتي نيست. پس از فرو شدن ايشتر، زايش و باروري بر زمين باز مي ايستد. خدايان در صدد چاره جويي بر مي آيند و سرانجام موفق مي شوند آب زندگي را به دست آوردند و بر ايشتر بپاشند. اما طبق قانون سراي مردگان، ايشتر بايد جانشيني برگزيند تا او را به جاي خود به جهان زيرين بفرستد. ايشتر شوهر خود، دو موزي، را که از بازگشت او ناخشنود بود، بر مي گزيند. جامه سرخ به تن دوموزي مي کنند، روغن خوشبو به تنش مي مالند، ني لاجورد نشان به دستش مي دهند و او را به جهان زيرين مي کشانند. دوموزي ايزد نباتي است که با رفتنش به جهان زيرين گياهان خشک مي شوند. پس چاره چيست؟ خواهر دوموزي نيمي از سال را به جاي برادرش در سرزمين مردگان به سر مي برد تا برادرش به روي زمين بازآيد و گياهان جان بگيرند. بالا آمدن دو موزي و رويش گياهان همزمان با فرا رسيدن بهار و نوروزي ما ايراني هاست. در آن هنگام که دوموزي به همراه مردگان بالا مي آيد و سال نو آغاز مي شود، ايرانيان نيز به استقبال فروهرهاي مردگان مي روند و براي روان هاي مردگان که به خانه و کاشانه خود بازگشته اند، مراسم ديني برگزار مي کنند. همزمان با اين آداب و رسوم، حاجي فيروز با جامه اي سرخ و چهره سياه و دايره زنگي در دست، فرا رسيدن بهار را نويد مي دهد. آيا اين جامه سرخ حاجي فيروز همان جامعه سرخي نيست که بر تن دوموزي کرده اند و وي به هنگام بازگشت به جهان زندگان آن را هنوز بر تن داشته است؟ آيا چهره سياه حاجي فيروز نشان از تيرگي جهان مردگان ندارد؟ و آيا دايره زنگي او و ني لبکي که همراه با او مي نوازد، همان ني و سازي نيست که به دست دوموزي داده اند؟ به گفته شيدا جليلوند، همه اين موارد تاييدي است بر نظريه شادروان استاد مهرداد بهار درباره بومي بودن اين بخش از آيين هاي نوروزي و بهاري. اما آيا مي توان گفت اين آيين را بوميان ايران از بين النهرين گرفته بودند؟ پاسخ دکتر کتابون مزداپور به اين پرسش منفي است. به اعتقاد دکتر مزداپور، مساله فقط شباهت است. حاجي فيروز متعلق به آيين هاي بومي اين سرزمين است.
در این باره می‌توان گفت كه نام «حاجی فیروز» و ویژگی‌های خاص امروزین او، همچون پوشاك سرخ و سیاهی چهره و ترانه‌های ویژه‌اش، سنتی كاملاً جدید و خاص تهران معاصر بوده است.

                 

اما شخصیت او به عنوان «پیام‌آور نوروزی» به گونه‌های مختلف از دیرباز در سراسر ایران‌زمین روایی داشته و دارد. در نواحی گوناگون او را با نام‌های متفاوتی می‌شناسند: در خراسان و بخش‌هایی از افغانستان «بی‌بی نوروزك»، در خمین و اراك «ننه نوروز»، در كرانه‌های خلیج فارس «ماما نوروز»، در گیلان «پیر بابا» و «آروس/ عروس گلی»، در آذربایجان «ننه مریم»، در تاجیكستان و بخارای شریف و دیگر وادی‌های ورارود «ماما مروسه» و نام‌های مشهور دیگری همچون بابا نوروز و عمو نوروز.


نوشته شده در تاريخ 89/12/14 توسط بهنام
*داستان زير افسانه مردم طالقان ،الموت و نواحي شمالي ايران رايج بوده كه مدتها قبل به مانند ديگر داستانها وافسانه ها سينه به سينه ونسل به نسل ميهمان مردم ان منطقه بوده و گرما بخش شب نشيني هاي دوستانه انها بوده. عزيز ونگار نيز به مانند ليلي ومجنون ،شيرين وفرهاد و.. پس از طي عشق زميني خود به عشقي آسماني وماورايي ميرسند و در روايتهاي هرگز به يكديگر نمي رسند.

اين داستان با استفاده از منابعي در اينترنت ..مقاله اي از اقاي موحدي و صحبت با چند تن از اهالي منطقه طالقان بوده و نمي توانم بطور قطعي انرا كامل و بي عيب ونقص بدانم . كتاب افسانه عزيز ونگار توسط آقاي يوسف عليخاني جمع آوري شده و نشر ققنوس آنرا منتشر كرده است.

در داستان زير شعر جايگاهي بالا دارد و عزيز نيز شاعري توانا وخوش ذوق بوده كه بوسيله شعر هميشه پيروز مي شده ومانند ديگر قهرمانان داستانهاي افسانه اي وكهن در اخر پيروز و به هدف خود مي سرد.

در كوتاهي متن زير سعي زيادي كردم ولي بيشتر از اين به داستان لطمه ميخورد ، اميدوارم كه حوصله خوندن متن را داشته باشيد .

//..........................................//.............................................................................//

**دو برادر كهن سال در روستای آردکانِ طالقان(منطقه اي در ميان رشته كوههاي البرز – مركزي .در حال حاضر در قسمت شمالي هشتگرد واقع شده است) ،زندگي مي كردند كه بچه دار نمي شدند . درویشی می‌آید و برای بچه‌دار شدن آن‌ها ، به هر کدام سیبی می‌دهد و نام و جنسیت بچه‌ها را مشخص می‌کند ( عزیز و نگار ) .زنان دو برادر همان شب باردار می‌شوند و در یک روز نیز زایمان می‌کنند .بچه‌‌‌ها بسیار زیبا هستند .انها در كنار يكديگر بزرگ مي شوند و.عزیز و نگار به مکتب می‌روند و عاشق یکدیگر می‌شوند .پدر نگار می‌میرد .عزیز و نگار به قرآن ، قسم وفاداری می‌خورند و عهد و پیمان می‌بندند.عزيز براي اماده كردن مقدمات عروسي وخريد به قزوين مي رود و مادر نگار كه مخالف ازدواج اين دو بود پيغامي به خواهرزاده خود(كل احمد) كه در روستاي بالاروچ الموت زندگي ميكند واز نظر مالي هم ثروتمند هست مي فرستد تا براي عروسي با نگار بيايد.کل احمد می‌آید و نگار را عقد می‌کند.عزیز بر می‌گردد.وبا صحنه غير منتظره عروسي نگار وكل احمد مواجه مي شود. موقع حرکت ، نگار به عزیز می‌فهماند که به زور او را شوهر داده‌اند . پس از مدتي عزیز عده‌ای از جوانان آبادی رابا خود همراه می‌کند تا نگار را به زور برگردانند . کدخدای یکی از دهاتِ بین راه ، جوانان را منصرف می‌کند و بر می‌گردانددوستانکل احمد تصمیم می‌گیرند عزیز را بکشند .نگار خبردار می‌شود و به عزیز پیغام می‌دهد.عزيز كه عزام روستاي كركبود بود پيغام را دريافت ميكندو روی گردنه می‌ماند و در آن‌جا به ملّا حسنِ کرکندی بر می‌خورد .وآنجا با ملا حرفشان ميشودو عزیز با شعر ، ملا حسن را خفت می‌دهد .ملا حسن به منزلش می‌آید و بلافاصله به بالاروچ می‌رود و دعانویسی می‌کند . نگار از او دعا می‌خواهد ، اما ملا حسن شعری به او می‌دهد تا با نگار طرح دوستی بریزد .نگار متوجه مي شود و جواب محکمی به ملاحسن می‌دهدو ملااز بالاروچ می‌رود . و ماجرا را به عزیز می‌گوید و او را به منزل خود دعوت می‌کند. در بين راه در روستايي ، عزیز سیبی می‌چیند و در جوابِ بدگویی پیرزنِ صاحبِ باغ ، برای اوهجوی می‌ سراید .پیرزن با شناختن عزیز ، از او عذر می‌خواهد و یک دامن سیب به او می‌دهد.پس از رسيدن به خانه ملا، ملا حسن جلوتر می‌رود و به نامزد و خواهرش می‌گوید که خود را آماده کنند . عزیز وارد خانه‌ی آن‌ها می‌شود و با شعری به آن دو می‌فهماند که به پایِ نگارنمی‌رسند ملا حسن ، عزیز را به عروسی برادرش می‌برد و در آن‌جا ، عزیز را پایین مجلس می‌نشانند .عزیز هجوی می‌گوید و مردم، او را می‌شناسند وعذرخواهی می‌کنند .پس از ان عزیز به طرف بالاروچ حرکت می‌کند . کل احمد و نگار مشغول دروی جوی کوهی هستند . عزیز شعری برای نگار می‌گوید و او کار را رها می‌کند و به خانه می‌رود . عزیز ، پشتِ درِ خانه کل احمد مي نشيند . نگار پیغام می‌فرستد که به سرِ خرمن برود . عزیز در سرِ خرمن هر چه منتظر می‌شود ، نگار نمی‌آید . برایش پیغام می‌فرستد . نگار جواب می‌دهد که می‌آید . نگار به بهانه‌ی غذا بردن برای کل احمد ، از خاله‌اش اجازه می‌گیرد و از خانه خارج می‌شود .نگار سری به کل احمد می‌زند و سپس نزد عزیز می‌رود آن‌ها غذا می‌خورند و می‌خوابند . هوا ابری می‌شود و نگار نگران است لباس‌هایش خیس شود و لو برود عزیز شعری می‌خواند و هوا صاف می‌شود . خروس‌خوان می‌شود و نگار می‌خواهد برود تا کسی او را نبیند . عزیز شعری می‌خواند و خروس‌ها دیگر نمی‌خوانند هوا روشن می‌شود و احتمال می‌رود ،مردم آن‌ها را ببینند عزیز شعر دیگری می‌خواند وهوا دوباره تاریک می‌شود .آن‌ها از هم جدا می‌شوند و قرار می‌گذارند اولِ بهار ، عزیز برای خریدن برنج از گیلان بیاید و نگار را ببرد . عزیز به طالقان بر می‌گردد و شروع به ساختن قصری می‌کند تا بتواند از بالای آن ، بالاروچ را ببیند . پیرمردان آبادی می‌ترسند قصر خراب شود و روستا را نابود کند . آن‌ها برای عزیز شعری می‌گویند که برود قله‌ی کوه . عزیز به قله می‌رود و در میان برف‌ها مریض می‌شود و به کمک قاطرش به آردکان بر می‌گردد . دکتر تشخیص می‌دهد که عزیز، دردِ عشق دارد .نامه‌ای دروغین به نگار می‌نویسند که مادرت مریض است و کل احمد به او اجازه رفتن می‌دهد . نگار نزدِ عزیز می‌آید و او خوب می‌شود .نگار تمامی زمستان را پیش عزیز می‌ماند و کسی به مادرش نمی‌گوید که دخترت برگشته است . کل احمد در بهار به طالقان می‌آید تا از سرنوشت نگار و مادر او باخبر شود . کل احمد به خانه‌ی خاله‌اش می‌رود و او می‌گوید از نگار خبری ندارد . کل احمد به خانه‌ی عزیز می‌رود و نگار را با خود می‌برد. عزیز با چند نفر برای آوردن برنج به گیلان می‌رود پس از طي مسيرآن‌ها به گیلان می‌رسند و عزیز از این‌که زنان همه‌ی کارها را انجام می‌دهند متعجب می‌شود و هجوی در رسم کارِ گیلانی‌ها می‌گوید . زنان به خیال این‌که آن‌ها دوره گرد هستند ، نزد آن‌ها می‌آیند . عزیز ناراحت می‌شود و هجوی برای‌شان می‌گوید .دختری به نام بانو ، شعری می‌گوید و عزیز جوابش را می‌دهد . زنان خوش‌شان می‌آید و به آن‌ها برنجِ مجانی می‌دهند و تمام بارشان را پر می‌کنند‌ . عزیز به خانه‌ی پدرِ بانو می‌رود که کدخدا است ، بانو عاشق عزیز می‌شود و از او می‌خواهد با هم فرار کنند .عزیز برای این‌که موقتا او را ساکت کند ، قبول می‌کند .اما شبانه با همسفرانش قاطرها را بار می‌کنند و می‌روند . بانو می‌فهمد و تا مسافتی دنبال آن‌ها می‌رود و سپس پشيمان مي شودو بر می‌گردد. آ‌ن‌گاه عزیز نامه اي می‌نویسد و برای بانو می‌فرستد واز او عذار خواهي ميكند ومطالبي را عنوان ميكند.در راه برگشت از گيلان از دور عزیز ، کل احمد را می‌بیند که می‌خواهد به گیلان برود . به همراهانش می‌گویدبه دروغ به او بگویند عزیز مرده است وانها قبري را نشان كل احمد مي دهند . کل احمد خوشحال می‌شود و سوغاتی‌هایش را به آن‌ها می‌دهد کل احمد بر روی قبری که فکر می‌کند قبر عزیز است ، می‌گرید . صاحبان قبر ازراه مي رسند و کتک مفصلی به او می‌زنند.پس ازفرار كل احمد از دست صاحبان قبر عزيز وهمراهانش نيز راه مي افتند تا به خانه برسند.در بين راه عزيز از مكاني .عزیز، نگار را بر روی پشت بام تشخیص می‌دهد . راهش را جدا می‌کند و با مقداری برنج و یک ماهی ، روانه بالاروچ می‌شود .عزیز ، نگار را موقع آب آوردن می‌بیندوبا يكديگر صحبت ميكنندوبا طرح نقشه اي نگار به خانه شوهر خود مي رود . عزیز به درِ خانه‌ی کل احمد می‌رود و می‌گوید دوست اوست . مادرِ کورِ کل احمد می‌گوید شاید عزیز باشد . نگار می‌گوید عزیز مرده است. مادر کل احمد با فهمیدن این موضوع ، اجازه می‌دهد او داخل خانه شود.عزيز برنج وماهي را به نگار مي دهد تا شام بپزد . چند دختر به منزل کل احمد می‌آیند و از شباهت عزیز و نگار متعجب می‌شوند . نگار به آن‌ها می‌گوید نسبتی با هم ندارند . دخترها براي پي بردن به موضوع درخواستِ خواندنِ « عزیز و نگار » را می‌کنند . پیرزن مخالفت می‌کند و در اثر اصرار دخترها ، مجبور به موافقت می‌شود . عزیز شروع به خواندن می‌کند . پیرزن چندین بار ناراحت می‌شود و می‌گوید نخوان . هر بار ، دخترها پیرزن را کتک می‌زنند و می‌گویند بخوان .نگار ، جواب یکی از شعرها را می‌دهد . پیرزن عصبانی می‌شود و دخترها را با چوب از خانه بیرون می‌کند . عزیز از خانه خارج مي شود و برای خوابیدن به مسجد می‌رود . نگار به عزیز می‌گوید که بعد از خوابیدن خاله‌اش ، نزد او می‌آید . پیرزن ، پای نگار را با ریسمان به پای خودش می‌بندد و می‌خوابد .عزيز از نيامدن نگار متوجه موضوع مي شود وپنهاني به خانه انها مي رود . عزیز ، پای نگار را باز می‌کند و یک کندو به جای آن می‌بندد . عزیز ، نگار را سوار قاطرش می‌کند و به طالقان می‌فرستد . صبح می‌شود و پیرزن لگدی به کندو می‌زند و زنبورها نیشش می‌زنند .پيرزن متوجه فرار مي شود و عزیز هم می‌گوید عروس تو ، قاطر مرا دزدیده است . نزد حاکمِ شرع می‌روند و او می‌گوید به ردّ قاطر بروید و هر کس مال خود را بگیرد . دنبال قاطر می‌روند و عزیز ، پیرزن را در گودالی می‌اندازد و هجوی هم برایش می‌خواند . کل احمد در راه برگشت به دسته‌ای مطرب بر می‌خورد و از آن‌ها می‌خواهد که برای عروسی‌اش بیایند .مطرب‌ها که ماجرا را می‌دانستند ، از کل احمد دست‌خط می‌گیرند که اگر عروسی برگزار نشد ، یک بارِ برنج و یک گاو از او بگیرند . به نزدیکی بالاروچ که می‌رسند ، کل احمد دستورِ ساز زدن می‌دهد . مادر کل احمد ، بر سر خودش می‌کوبد و به سمت آن‌ها می‌رود . کل احمد فکر ‌می‌کند مادرش می‌رقصد . مادرش ، واقعه را برای او تعریف می‌کند .مطرب‌ها گاو را می‌برند و برنج را به خواهش مردم ، می‌گذارند . کل احمد به طالقان می‌آید و از عزیز شکایت می‌کند . حاکم ، دو مامور به همراه او برای آوردن عزیز می‌فرستد . کل احمد به خانه‌ی خاله‌اش می‌رود . عزیز بدون این‌که خود را معرفی کند ، ژاندارم‌ها را به خانه‌اش دعوت می‌کند . عزیز به آن‌ها ناهار و پول می‌دهد و ماجرا را تعریف می‌کند . مامورها هم به حاکم می‌گویند نگار در حقیقت متعلق به عزیز است .حاکم طالقان ، عزیز و نگار و کل احمد را نزد حاکم الموت که برادر بزرگترش است ، می فرستد . حاکم می‌گوید هر کس شعر خوبی گفت ، نگار مال اوست . کل احمد شعر مزخرفی می‌گوید و حاکم عصبانی می‌شود . عزیز شعر خوبی می‌گوید و حاکم خوشش می‌آید . حاکم مهلت دیگری به کل احمد می‌دهد و از او می‌خواهد تا نگار را از بینِ چند زنِ پوشیده شده با چادر ، تشخیص دهد . کل احمد سه بار اشتباه تشخیص می‌دهد و عزیز در مرتبه‌ی اول ، نگار را می‌شناسد . نگار را به عزیز می‌دهند و همان‌جا ، برایشان هفت شبانه روز عروسی می‌گیرند . کل احمد به کرکبود می‌رود و خواهر ملا حسن را به زنی می‌گیرد . عزیز و نگار به آردکان بر می گردند و به خوشی زندگی می‌کنند . مدت دوری آن‌ها از یکدیگر ، دو سال بوده است .

 اما به روايت ديگري از روايت هاي متعدد داستان افسانه اي عزيز ونگار به داستاني بر مي خوريم كه خلاصه ان در زير اورده شده است:

عزیز و نگار در مکتب خانه دهستان خود زمانی را به آموختن می پرداختند و آشنایی آنها در چنین مکانی به عشق و دلدادگی انجامید . اما عزیز که تهیدست و زحمتکش بود ناگزیر برای یافتن کار مانند همه جوانان و مردان طالقان راهی گیلان شود و به اشکور رحیم آباد بیاید . در این سالهاست که مردی ثروتمند که از خویشاوندان نگار بود و در الموت می زیست از نگار خواستگاری می کند اما نگار این ازدواج را به شرایطی موکول می نماید که اولاً همسرش باید مردی ادیب و شعر شناس باشد و دیگر اینکه باید در مسابقات کشتی گیله مردی شرکت کرده و پشت حریفان را به خاک بمالد نگار در این پیشنهاد به وصیت پدرش که گفته بود همسر مردی باش که تن و اندیشه اش نیرومند و سالم باشد ، عمل کرد . بعلاوه نگار نیز عاشق عزیز شده بود و می دانست که این ویژگی ها در او وجود دارد . از این پس حوادث داستان به دربدریها و ناکامی ها و سختی فراوان یاد می گردد . عزیز و نگار می کوشند که در برابر همه آنها ایستادگی کنند . داستان پیش می رود تا جائی که مادر عزیز ، وارد داستان می شود . او که به شکست تدریجی خود واقف است نمی خواهد نگار را فاتح ببیند (حكايت عروس ومادر شوهر)و عزیز نیز در این کشمکش حیران است . به هرحال مادرعزیزبرای آن که بتواند نگار را از صحنه بدر کند به عزیز که پرورده خود اوست واینک سرگردان باقی مانده است می گوید: پسرم یکی از مادونفر باید از خانه بیرون برویم یانگار یامن ... این رابدان که اجازه نمی دهم دختر بهاء الدین (نگار) تورا از من بگیرد . عزیز و نگار تصمیم می گیرند با پیر خردمند دهستان مشورت نموده وچاره اندیشی کنند . به خانه پیرمرد رفتند. پیرمرد تنها و ساکت نشسته بود . عزیز ماجرای خود را با او در میان گذاشت . پیرمرد ضمن گوش دادن به حرف هایش بر روی پرده بلندی تصویری را مي كشيد . وقتی سخن عزیز به پایان رسید ، پیرمرد از عزیز خواست که به تصویر روی پرده دقت کند ، متوجه شد که آنچه بر پرده نقش بسته تصویر خود اوست . عزیز به کنار تصویر رسید و آنرا سایه روشنی از دو انسان دیگر دید . یکی مادرش و دیگری نگار بود . به عقب رفت ، تصویر خود را واضح تر دید و سپس نزدیک شد و این بار سایه مادر را تاریک تر و چهره نگار را روشن تر دید . پیرمرد گفت تصویر از آن توست . آنرا برگیر . عزیز تصویر را گرفت و پاره نمود . سایه روشن تصویر مادر را دور ریخت . پیرمرد گفت از این لحظه برای تو خواستن و دوست داشتن ، یکی خواهد بود . امروز با کنار گذاشتن مادر خود انتخاب خود را کامل نمودی . بروید به پاکی آب و به روشنی نور و در حرکت رود ها به دریا بپیوندید . آنها از خانه پیرمرد بیرون آمدند و در چشم انداز خود سبزه زار هموار و زیبایی را مشاهده کردند . عزیز احساس کرد که همه چیز برایش معنای تازه پیدا کرد . زیبایی و حقیقت را در همه آنها می دید و سرانجام در سپیده دم روز بعد به کنار رودخانه اي رسيدند وناپديد شدند. امروز آن رودخانه که تا آن زمان آرام و خاموش بود ، با هیاهوی امواج خویش سرود زندگی جاویدان آن دو دلداده را می خواند . در روایتی دیگر پیکر آن دو دلداده در کناره چشمه ارمرود به صورت سنگی در آمد که زیارت گاه مردم آن سامان است.


نوشته شده در تاريخ 89/11/14 توسط بهنام
    

پیج رنک

دانلود آهنگ